چگونه شد که لبهایشان به هم رسید؟ چگونه است که مرغان میخوانند و برفها آب میشوند؟ بوسهای، و همهچیز گفته شد.
چگونه شد که لبهایشان به هم رسید؟ چگونه است که مرغان میخوانند و برفها آب میشوند؟ بوسهای، و همهچیز گفته شد.
جامعه مانند یک جمهوری است؛ وقتی فردی بکوشد خود را والاتر از دیگران قرار دهد، با تمسخر یا تهمتِ تودهها به پایین کشیده میشود.
آنکس که هر بامداد کارهای روزانه را برنامهریزی کرده و طبق آن پیش میرود، نخِ آریادن را برای هدایت در هزارتوی زندگی به دست دارد.
پدرانی هستند که فرزندان خود را دوست ندارند، اما هیچ پدربزرگی نیست که عاشقِ نوهاش نباشد!
کوهستان، جنگل و دریا انسان را وحشی میسازند؛ سرکشی را پرورش میدهند اما «انسانیت» را نابود نمیکنند.
نیایش و سپاس در خلوت و تنهایی کافی است؛ سپاسگزاری بال دارد و به جایی که باید میرود.
دوست داشتنِ زیبایی، عینِ دیدنِ «نور» است.
هوش همانند همسر است، تخیل معشوقه است، و حافظه خدمتکار!
«فضیلت» تور و پرده دارد، اما «رذیلت» نقاب و ماسک به صورت میزند!
وقتی وقار و زیبایی با چینوشکنِ پیری میآمیزد، پرستیدنی میشود؛ در پیریِ خرسند، پگاه و سپیدهدمی وصفناپذیر نهفته است.
ابتکار عمل یعنی انجام دادنِ کارِ درست، پیش از آنکه به تو دستور داده شود.
چهلسالگی پیریِ دورانِ جوانی است؛ و پنجاهسالگی جوانیِ دورانِ پیری!