مجاناً محکوم به تماشای رجالهبازی و گند و گهکاری هستیم، پوستمان کلفت شده.
مجاناً محکوم به تماشای رجالهبازی و گند و گهکاری هستیم، پوستمان کلفت شده.
والاترین شکلِ میهنپرستی، بیانِ حقیقت است، حتی اگر دردناک باشد.
وجدان، چراغ طبیعی روح است که نیک و بد را روشن میسازد.
قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است؛ آرزوهایی که به آن نرسیدهاند.
تجربیات زندگی به من ثابت کرد که میان من و دیگران یک ورطه و شکاف هولناکی وجود دارد.
آیا سرتاسر زندگی یک قصه مضحک، یک متل باورنکردنی و احمقانه نیست؟
آیا آنچه که حس میکنم، میبینم و میسنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟
در این دنیای پستِ پر از گدایی و مرارت، برای نخستین بار گمان کردم که در زندگی من یک شعاع آفتاب تابید.
خوب بود میتوانستم کاسهٔ سر خودم را باز بکنم و همهٔ این تودهٔ نرم خاکستری پیچپپیچ کلهٔ خودم را درآورده بیندازم دور!
ترس من از این است که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.
من همیشه زندگانی را به مسخره گرفتم؛ دنیا، مردم، همهاش به چشمم یک بازیچه، یک ننگ، یک چیز پوچ و بیمعنی است.
نه، کسی تصمیم خودکشی را نمیگیرد؛ خودکشی با بعضیها هست، در خمیره و سرشت آنهاست.