اگر نویسندهای به اندازه کافی بداند، میتواند ناگفته بگذارد. شکوه حرکتِ کوه یخ به این است که تنها یکهشتم آن روی آب است.
اگر نویسندهای به اندازه کافی بداند، میتواند ناگفته بگذارد. شکوه حرکتِ کوه یخ به این است که تنها یکهشتم آن روی آب است.
ما همگی کارآموزانِ حرفهای هستیم که هیچکس در آن هرگز «استاد» نمیشود.
نویسندگی هیچ کاری ندارد؛ تمام کاری که میکنی این است که پشت ماشین تحریر بنشینی و خون بگریی.
موسیقی بیانگرِ چیزی است که نمیتوان آن را به زبان آورد، و سکوت در برابر آن نیز ناممکن است.
قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است؛ آرزوهایی که به آن نرسیدهاند.
من فقط برای سایهٔ خودم مینویسم که جلو چراغ به دیوار افتاده است.
یک کتاب باید همانند تبر باشد برای دریای یخزدهٔ درونِ ما.
نقاشیها زندگی مستقلِ خود را دارند؛ زندگی و روحی که مستقیماً از جانِ نقاش سرچشمه میگیرد.
در لحظاتی که طبیعت تا این حد زیباست، دورهای از وضوح و شفافیتِ هراسآور را تجربه میکنم؛ دیگر به خودم اطمینان ندارم و نقاشیها همچون رؤیا پدیدار میشوند.
من غالباً فکر میکنم که «شب»، بسیار زندهتر و زایندهتر و پررنگتر از «روز» است.
هیچ «آبی» و نیلوفری بدون رنگهای «زرد» و «نارنجی» معنا و جلوه نمییابد.
من خوابِ نقاشی کشیدن میبینم، و سپس رؤیاها و خوابهایم را نقاشی میکنم.