هرگز با کسی که دوستش نداری به سفر نرو.
هرگز با کسی که دوستش نداری به سفر نرو.
چگونه شد که لبهایشان به هم رسید؟ چگونه است که مرغان میخوانند و برفها آب میشوند؟ بوسهای، و همهچیز گفته شد.
زندگی گلی است که «عشق»، شهد و عسلِ آن است.
بزرگترین خوشبختی در زندگی، اطمینان از این است که دوستمان دارند؛ دوست داشتن برای خودِ ما، یا بهتر بگویم، دوست داشتن علیرغم آنچه هستیم.
در این دنیای پستِ پر از گدایی و مرارت، برای نخستین بار گمان کردم که در زندگی من یک شعاع آفتاب تابید.
میشود ببوسمت؟ روی این کاغذِ محقر؟ یا شبیه این است که پنجره را بگشایم و هوای شب را ببوسم؟
هرچه بیشتر دربارهاش میاندیشم، بیشتر درمییابم که هیچچیز هنرمندانهتر از «دوست داشتنِ دیگران» نیست.
چیزهای زیادی را دوست بدار، چرا که قدرت واقعی در همین نهفته است؛ هر کس بسیار عشق بورزد کارهای بزرگی انجام میدهد، و آنچه با عشق انجام شود، نیکو انجام یافته است.
آنجا که عشق فرمان میراند، اراده به قدرت وجود ندارد؛ و آنجا که قدرت حاکم است، عشق غایب است.
همواره اندکی جنون در عشق وجود دارد. اما همواره اندکی خرد و دلیل نیز در جنون هست.
عشق بومی است که طبیعت فراهم کرده و تخيل آن را سوزندوزی و آراسته است.
با لمس عشق، هر انسانی تبدیل به یک شاعر میشود.